سالهاست كه مرا فراموشم كرده اي ديريست كه با هم بيگانه ايم حالا بي كس وتنها
شده ايي من را بياد آرتا زخمهاي روحت را در مان كنم بسراغ من اگر مي آيي
بايد يكسر آتش بزني به همه علايقت. برونت را بسوزان تا از درون با توعهد ببندم گفته بودي جز تو بدلم راه نخواهم داد چه شد آن همه زيبا گويي چه شد كه من را ارزان به غير ترجيح دادي تو در تنگناي مشكلاتت ياد من ميافتي وحتي روي باز گشت نداشتي هيچوقت نخواستي با من باشي باز هم بر تو باريدن خواهم گرفت باز هم بسوي من خواهي آمد
وگر ز خشم روي صد هزار سال ز من
بعاقبت به من آيي كه منتهات منم
گفتمت كه هر وقت زميني فكر كني به رنج و عذاب خواهي افتاد گفتمت كه از خاكيان جز درد نصيبي نخواهي داشت حال باز به سوي من آ كه آرامش از آن توست خود را سرگردان كه وچه كردي به كدامين سو مينگري به كدامين سو ميروي سالها به انتظارت نشستم تا سوي من آيي
مگفتمت كه مرو آنجا كه آشنات منم
در اين سراب فنا چشمه حيات منم
مگفتمت كه تورا ره زنندو سرد كنند
كه آتش و تپش و گرمي هوات منم
مگفتمت كه چو مرغان بسوي دام مرو
بيا كه قدرت پرواز پر و پات منم
اي قوم به حج رفته كجائيد كجائيد
معشوق همينجاست بيائيد بيائيد
آتش بزن يكسر به همه چيز يكدم با من نشين تا تو را رسم ديگر بياموزم به چه رو از من گريزاني آنان به كوچكترين خطا بد مكافاتت ميكنند بيا كه اينجا مكافاتي نيست آتش بزن به برون وبا من نشين ديگر كودكت به فرياد آمد تا به كي تا به چند
به انتظارت در سرزمين خود بر در نشسته ام تا وقتيكه از خود گريزاني بيقرارو لا مكاني باز آ باز آ
من همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق
چار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست
زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست
پيرهن چاك و غزلخوان و صراحي در دست
نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان
نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست
سر فراگوش من آورد و به آواز حزين
گفت كاي عاشق ديرينه من خوابت هست
عاشقي را كه چنين ساغر شبگير دهند
كافر عشق بود گر نبود باده پرست
برو اي زاهد و بر درد كشان خرده مگير
كه ندادند جز اين تحفه به ما روز الست
آنچه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم
اگر خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام مي و زلف گره گير نگار
اي بسا توبه كه چون توبه مهراد بشكست
مرده بودم زنده شدم گريه بودم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
گفت كه سرمست نه اي رو كه از اي دست نه اي
رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم
گفت كه ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي
رفتم و ديوانه شدم سلسله بر دنده شدم
گفت كه بي بال وپري من پرو بالت ندهم
در هوس بال و پرش بي پرو پر كنده شدم
حال باز آمدم چه خواهي ساخت مرا ؟
شعله ات آتش جان شد بدلم
سوختم آتش تو نيز روان شد بدلم
مانا 27/2/1386
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment