Saturday, March 1, 2008

به لیلا

تقدیم به لیلا که بخاطر من جنگید
تقدیم به لیلا که تلاشش با هیچ جمله ایی قابل بیان نیست
به لیلا مظهر عشق و وفاداری
به لیلا که به من درس تلاش و پایداری داد
به لیلا که به من یاد داد میشود نوعی دیگر هم زندگی کرد
به لیلا که روح شوق و زندگی را در من دمید
به لیلا که این وبلاگ را بنامش شروع و ساختم
در این تاریخ من برایت آرزوی خوشبختی و سعادت میکنم
مانا تا بینهایت وجود

خیام

درباره خیام و فلسفه او صحبت زیاد شده و چون اطلاعات کاملی از این دانشمند ایرانی در دست نیست افسانه سرایی در موردش رواج پیدا کرد بقول هدایت عده ایی او را ستودند دیگران کوبیدند حتی بعضی تا حد خدا به او ارزش دادند و بعض دیگر بی تفاوت گذستند اولین کسی که در مورد خیام حرف به میان آورد نجم الدین رازی معروف به دایه است که ۳۵ سال بعد از مرگ خیام درباره او چنین میگوید: آن حکیم که در نزد نابینایان به کیاست و فلسفه شهرت دارد حکیم عمر خیام است که از روی ضلالت میگوید :

دوری که در او آمدن و رفتن ماست

او را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس مینزند دمی در این معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

و اما افسانه سرایی در مورد او داستان دروغی باده گساری او و واژگون شدن باده اوست که بسیاری بر این باورند که این واقعه در مورد خیام رخ داده است

ابریق می مرا شکستی ربی

بر من در عیش بستی ربی

من می خورم و تو میکنی بد مستی

خاکم بدهن مگر تو مستی ربی

در زمان خیام هر کس که هر هفت علم آن زمان را داشت به او دانشمند میگفتند

اگر اشتباه نکنم علمهایی که من که من از آن زمان میدانم اینها بودند

۱ طب ۲ فلسفه۳ منطق ۴ نجوم ۵ هیات ۶ حکمت ۷ ریاضیات یا جبر

که اگر اشتباه است خواهشمندم اگر کسی اطلاعاتی در این زمینه دارد درج نماید

خیام به علت اینکه مردم زمانش درکش نمیکردند بسیار تند خو و در آموزش دادن علم

ممسک بوده است

میگویند در فلسفه تالی بر ابو علی سینا بوده و در جغرافیا از ابو ریحان بیرونی کتابی در جبر و مقابله دارد که تا هشتاد سال پیش در بزرگترین دانشگاه های دنیا تدریس میشد و کتابی در دینامیک دارد

در مورد خیام شاعر و وخیام دانشمند که یکی باشند اتفاق قول وجود ندارد و حتی اینکه این اشعار از شخصی به نام خیام باشد

نام کاملش: حکیم ابوالفتح غیاث الدین عمر ابن خیامی نیشابوری

شاعر اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم

از جهتی که پدرش خیمه دوزی میکرد نامش خیام بود

دارای فلسفه خاص خودش میباشد که در اشعارش کا ملا بیان شده است

به عقیده من ژان پل سارتر فلسفه اصالت وجود خود را (اگزیستانسیالیست) از خیام به عاریت دارد چون کاملا با خیام و فلسفه اش آشنایی داشته البته قبل از خیام این فلسفه با تفاوتهای خیلی زیادی نسبت به خیام بیان شده بود (یونان باستان)

اشعارش به هفتاد زبان زنده دنیا ترجمه شده است که در انگلیس محبوبیت و شهرت خاصی بخاطر برگردان زیبای اسکات فیتز جرالد دارد

جامیست که عقل آفرین میزندش

صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف

میسازدو باز بر زمین میزندش

..........................................................

ای آمده از عالم روحانی تفت

حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

می خور که ندانی ز کجا آمده ایی

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

در مورد اعداد پنج منظور به حواس پنجگانه شش به شش جهت هفت منظور به هفت ستاره و چهار عناصر اربعه میباشد که مردم در قدیم اعتقاد داشتند یکی از اینها سر نوشت آدمی را رقم میزند و خیام چه زیبا به جنگ خرافه پرستی مردم میرود .... رکن شعرش این کلمات هستند خوش باش ... غم مخور... فردا و دیروز را بها نده... و فقط امروز است که دارای ارزش میباشد

من این متن را از تجربیات خودم نوشتم اگر دارای اشتباه میباشد راهنماییم کنید و شما هم اطلاعات خود را به این پست اظافه نمایید

این پست مستند نیست
مانا 20/2/1386

آتش درون

سالهاست كه مرا فراموشم كرده اي ديريست كه با هم بيگانه ايم حالا بي كس وتنها


شده ايي من را بياد آرتا زخمهاي روحت را در مان كنم بسراغ من اگر مي آيي


بايد يكسر آتش بزني به همه علايقت. برونت را بسوزان تا از درون با توعهد ببندم گفته بودي جز تو بدلم راه نخواهم داد چه شد آن همه زيبا گويي چه شد كه من را ارزان به غير ترجيح دادي تو در تنگناي مشكلاتت ياد من ميافتي وحتي روي باز گشت نداشتي هيچوقت نخواستي با من باشي باز هم بر تو باريدن خواهم گرفت باز هم بسوي من خواهي آمد


وگر ز خشم روي صد هزار سال ز من


بعاقبت به من آيي كه منتهات منم


گفتمت كه هر وقت زميني فكر كني به رنج و عذاب خواهي افتاد گفتمت كه از خاكيان جز درد نصيبي نخواهي داشت حال باز به سوي من آ كه آرامش از آن توست خود را سرگردان كه وچه كردي به كدامين سو مينگري به كدامين سو ميروي سالها به انتظارت نشستم تا سوي من آيي


مگفتمت كه مرو آنجا كه آشنات منم


در اين سراب فنا چشمه حيات منم


مگفتمت كه تورا ره زنندو سرد كنند


كه آتش و تپش و گرمي هوات منم


مگفتمت كه چو مرغان بسوي دام مرو


بيا كه قدرت پرواز پر و پات منم


اي قوم به حج رفته كجائيد كجائيد


معشوق همينجاست بيائيد بيائيد


آتش بزن يكسر به همه چيز يكدم با من نشين تا تو را رسم ديگر بياموزم به چه رو از من گريزاني آنان به كوچكترين خطا بد مكافاتت ميكنند بيا كه اينجا مكافاتي نيست آتش بزن به برون وبا من نشين ديگر كودكت به فرياد آمد تا به كي تا به چند


به انتظارت در سرزمين خود بر در نشسته ام تا وقتيكه از خود گريزاني بيقرارو لا مكاني باز آ باز آ






من همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق


چار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست










زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست


پيرهن چاك و غزلخوان و صراحي در دست


نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان


نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست


سر فراگوش من آورد و به آواز حزين


گفت كاي عاشق ديرينه من خوابت هست


عاشقي را كه چنين ساغر شبگير دهند


كافر عشق بود گر نبود باده پرست


برو اي زاهد و بر درد كشان خرده مگير


كه ندادند جز اين تحفه به ما روز الست


آنچه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم


اگر خمر بهشت است وگر باده مست


خنده جام مي و زلف گره گير نگار


اي بسا توبه كه چون توبه مهراد بشكست














مرده بودم زنده شدم گريه بودم خنده شدم


دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم


گفت كه سرمست نه اي رو كه از اي دست نه اي


رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم


گفت كه ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي


رفتم و ديوانه شدم سلسله بر دنده شدم


گفت كه بي بال وپري من پرو بالت ندهم


در هوس بال و پرش بي پرو پر كنده شدم










حال باز آمدم چه خواهي ساخت مرا ؟


شعله ات آتش جان شد بدلم


سوختم آتش تو نيز روان شد بدلم


مانا 27/2/1386

داروی فراموشی

کسی داروی فراموشی سراغ نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟///

یک رو میخواستم خلبان بشم شدم کوچه گرد

روز بعد میخواستم دکتر بشم شدم آمپول زن

خواستم شاعر بشم کتاب تحفته الفول نوشتم

خواستم در خود غرق شوم بیخود شدم

خواستم عاشق بشم فارق شدم

خواستم درمون بشم درد شدم

خواستم حرکت کنم پاهامو بستن

خواستم بنویسم دستامو گرفتن

خواستم فریاد بزنم راه گلوم بسته شد

خواستم بمیرم عزراییلم یادم نکرد

خواستم افزون شوم...

خواستم پرواز کنم...

خواستم رهزن شوم...

خواستم عاقل شوم وای که دیوانه شدم

رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا

زنده و مرده وطنم نیست به جز فضل خدا

رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل

مفعلتن مفعلتن مفعلتن کشت مرا

قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر

پوست بود پوست بود در خور مغز شعرا

مانا 31/2/1386

خیانت

این پست را برای عزیزترین دوست عالم مینویسم که خیانت همسرش باعث

افسردگی و پریشان حالی اوشد

دوست من اگر من روزی با مشکلی که شما مواجه با آن شدید برخورد کردم

چون شریک زندگی من دیگری را به من ترجیح داد و با دیگری خوش بود نمیگویم براحتی بلکه به سختی از این مسئله خواهم گذشت و او را در رسیدن به هدفش کمک خواهم کرد و خودم از زندگیش بدون واکنشی بد کنار خواهم رفت زیرا کار بسیار جالب شما مرا تحت تاثیر قرار داد شما با گذشت خود او را در جهنم افکار خود رها کردید یادم می آید که روزی شما گفتید و منم گفتم پرنده ایی که میخواهد بپرد از بام باید به او بال پرواز داد و شما چه زیبا به آن پرنده بال پرواز دادید چون طی پیامی که برای من فرستاد گفت شما میخواهید او را با گذشت خود عذاب دهید و من روح بزرکوار شما را میشناسم و طی هفت سال زندگی با شما هنوز به از خود گذشتگی شما پی نبرده است

دوست من باید از نو آغاز کنید و گذشته را بدور اندازید چون بها دادن به گذشته بد مثل بها دادن به خود بدی میباشد که ما همیشه در موردش حرف زدیم

با شناختی که از شما دارم و اینکه آدم بسیار منطقی میباشید شمارش معکوس برای باز گشتن شما را آغاز کردم هیچ تجربه بد آسان بدست نیامده

در زندگی جدید موفق باشی و افکار منفی را از خود دور کن

دوست همیشگی تو :

مانا 4/3/1386

پیکاسو

روز پابلو پیکاسو نقاش بزرگ فرانسوی به یک نجاری میره و سفارش یک میز تحریر میده نجار زرنگ میگه که استاد لطف کنید و طرح میزی رو که میخواهید بکشید تا دقیقا همونو براتون بسازم و یکاسو طرح میزو برای نجار میکشه.

بعد از چند روز برای گرفتن میز به نجاری میره و میگه اجرت کارتون چقدر میشه:

نجار میگه لطفا طرح میزی رو که کشیدید امضا کنید و از پیکاسو پولی نمیگیره.

نجار اون طرحو به قیمت سیصد هزار دلار فروخت

مانا 14/5/1386

جهان وطنی

من نگویم ز کجا زاده شدم


در تفکرات جهان وطنی دنیا خانه انسان است

کودکانش نمیخوانند:

بابا آب داد. بابا نان داد.

چون میدانند:که وطن گرسنه ندارد

زنانش سر افکنده نیستند به جرم زن بودن شایدم نبودن

گاوهاشان در چراگاههای دانش شیر افشان شدند

لوطیهایش بجای قمه قاموس در بغل دارند

بجای زندان رندان به اندرون دارند که درس رندیشان پیش بسوی دنیای آزاد است

قلمشان به رنگ آزادی است(راستی آزادی چه رنگیست)؟

که با پر کبوتر آزادی مزین شده برای نوشتن

پیرانشان پادشاهان جهانند به درویشی دانش

بر اسکناسشان هیچ پادشاهی جای خوش نکرده

مدارسش فضل و معرفت کرور کرور به رایگان تدریس میکنند

بانکهایش تهی ز پول

تا جنگ مادی در نگیرد

هیچ پرنده در قفس وطن نیست

چون نفس احتیاج به قفس ندارد



مانا 17/81386

قحطی

قحطی فلسفه در دهر کنون

روزمرگی. گهی رو به جنون

گردش ذهن پر از شک و غریب

مردمان خطری.همه در مکر و فریب

عصب از درد ملامت به ستوه

گشته دنبال صفا کوه به کوه

پر طاووس رفاقت که شده رنگ برنگ

خورده این شیشه پر رنگ به سنگ

............................................................................

گرگان تازی

گرم یک بازی

تا کجا دیگر

نزد یک قاضی

معلق بازی

همه بگوئید

کی بوده رازی

از این بازی

............

مردمش چریک

اهل آنتریک

نه دیگه نگو

تو وطن شریک

افکار باریک

همگی تاریک

..............

پارسی خسته

قلم شکسته

بسه دیگه

لبهای بسته

از شادی رسته

از کجا اومد

گرگهای دسته

تو راه نشسته

.............

بچه ها مواظب باشید

................

عربیزه گشتن

ریزه میزه گشتن

نباید میشد

مردم دشتن

اینهمه هشتن

پایان سخن

چو بر میگشتن

عرب نمیگشتن

................

به پاس عربیزه شدن ادبیات پارسی

...........................................................
مانا 22/8/1386

مراقبه در قدم یازده و شعر آرش کمانگیر

دعا و مراقبه خواهان رابطه آگانه خود با نیروی برتر گشته و فقط جویای ارده او از مسایل و خود میگردیم

قدم یازدهم. (الکلی های گمنام)



برف مي بارد

برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ

كوهها خاموش

دره ها دلتنگ

راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ

بر نمي شد گر ز بام كلبه هاي دودي

يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد

رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان

ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟



آنك آنك كلبه اي روشن

روي تپه روبروي من

در گشودندم

مهرباني ها نمودندم

زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز

در كنار شعله آتش

قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز:



گفته بودم زندگي زيباست

گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست

آسمان باز

آفتاب زر

باغهاي گل

دشت هاي بي در و پيكر

سر برون آوردن گل از درون برف

تاب نرم رقص ماهي در بلور آب

بوي خاك عطر باران خورده در كهسار

خواب گندمزارها در چشمه مهتاب

آمدن ، رفتن ، دويدن

عشق ورزيدن

زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته

قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن

بي تكان گهواره رنگين كمان را

يا شب برفي

پيش آتش ها نشستن

دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن



آري آري زندگي زيباست

زندگي آتشگهي ديرینه پا برجاست

گر بيفروزيش ، رقص شعله اش در هر كران پيداست

ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست



پير مرد آرام و با لبخند

كنده اي در كوره افسرده جان افكند

چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد

زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد



زندگي را شعله بايد برفروزنده

شعله ها را هيمه سوزنده

جنگلي هستي تو اي انسان

جنگلي روييده آزاده

بي دريغ افكنده روي كوهها دامن

آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد

چشم ها در سايبان هاي تو جوشنده

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان

جان تو خدمتگر آتش

سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان



زندگاني شعله مي خواهد صدا سر داد عمو نوروز

شعله ها را هيمه بايد روشني افروز



كودكانم داستان ما ز آرش بود

او به جان خدمتگزار باغ آتش بود



روزگاري بود

روزگار تلخ و تاري بود

بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره

دشمنان بر جان ما چيره

شهر سيلي خورده هذيان داشت

بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت



زندگي سرد و سيه چون سنگ

روز بدنامي ، روزگار ننگ

غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان

عشق در بيماري دلمردگي بيجان

فصل ها فصل زمستان شد

صحنه گلگشت ها گم شد

نشستن در شبستان شد

در شبستان هاي خاموشي

مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي

ترس بود و بالهاي مرگ

كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ



سنگر آزادگان خاموش

خيمه گاه دشمنان پر جوش

مرزهاي ملك

همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان

برجهاي شهر

همچو باروهاي دل بشكسته و ويران



دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو

هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت

هيچ دل مهري نمي ورزيد

هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد

هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد



باغهاي آرزو بي برگ

آسمان اشك ها پر بار

گرم رو آزادگان دربند

روسپي نامردمان بر كار



انجمن ها كرد دشمن

رايزن ها گرد هم آورد دشمن

تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند

هم به دست ما شكست ما بر انديشند

نازك انديشانشان بي شرم

كه مباداشان دگر روزبهي در چشم

يافتند آخر فسوني را كه مي جستند



چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد

وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد:



آخرين فرمان، آخرين تحقير

مرز را پرواز تيري مي دهد سامان

گر به نزديكي فرود آيد

خانه هامان تنگ

آرزومان كور

ور بپرد دور

تا كجا ؟ تا چند ؟

آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟



هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد

چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي كرد



پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد

از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد

برف روي برف مي باريد

باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد

صبح مي آمد

پير مرد آرام كرد آغاز:



پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايي از سرباز



لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور

دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر

كودكان بر بام

دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگين كنار در



كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته

خلق چون بحري بر آشفته

به جوش آمد

خروشان شد

به موج افتاد

برش بگرفت مردي چون صدف

از سينه بيرون داد:



منم آرش!



چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن

منم آرش سپاهي مردي آزاده

به تنها تير تركش آزمون تلختان را

اينك آماده

مجوييدم نسب

فرزند رنج و كار

گريزان چون شهاب از شب

چو صبح آماده ديدار

مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش

گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش

شما را باده و جامه

گوارا و مبارك باد

دلم را در ميان دست مي گيرم

و مي افشارمش در چنگ

دل اين جام پر از كين پر از خون را

دل اين بي تاب خشم آهنگ

كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم

كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم

كه جام كينه از سنگ است

به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است



در اين پيكار

در اين كار

دل خلقي است در مشتم

اميد مردمي خاموش هم پشتم



كمان كهكشان در دست

كمانداري كمانگيرم

شهاب تيزرو تيرم

ستيغ سر بلند كوه ماوايم

به چشم آفتاب تازه رس جايم

مرا نور است آتش پر

مرا باد است فرمانبر



و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست

رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست



در اين ميدان

بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز

پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز



پس آنگه سر به سوي آسمان بر كرد

به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد



درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود

كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود

به صبح راستين سوگند

به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند

كه آرش جان خود در تير خواهد كرد

پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند

زمين مي داند اين را آسمان ها نيز

كه تن بي عيب و جان پاك است

نه نيرنگي به كار من نه افسوني

نه ترسي در سرم نه در دلم باك است



درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش

نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش



ز پيشم مرگ

نقابي سهمگين بر چهره مي آيد

به هر گام هراس افكن

مرا با ديده خونبار مي پايد

به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد

به راهم مي نشيند راه مي بندد

به رويم سرد مي خندد

به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را

و بازش باز مي گيرد



دلم از مرگ بيزار است

كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است



ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است

ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست



فرو رفتن به كام مرگ شيرين است

همان بايسته آزادگي اين است



هزاران چشم گويا و لب خاموش

مرا پيك اميد خويش مي داند

هزاران دست لرزان و دل پر جوش

گهي مي گيردم گه پيش مي راند



زمين خاموش بود و آسمان خاموش

تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش

به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد

هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد



نظر افكند آرش سوي شهر ، آرام

كودكان بر بام

دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگين كنار در

مردها در راه

سرود بي كلامي با غمي جانكاه

ز چشمان بر همي شد با نسيم صبحدم همراه



كدامين نغمه مي ريزد؟

كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت؟

طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟

طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند ؟



دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز

راه وا كردند



كودكان از بامها او را صدا كردند



مادران او را دعا كردند



پير مردان چشم گرداندند



دختران بفشرده گردن بندها در مشت

همره او قدرت عشق و وفا كردند



آرش اما همچنان خاموش

از شكاف دامن البرز بالا رفت

وز پي او

پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد



بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز

خنده بر لب غرقه در رويا

كودكان با ديدگان خسته و پي جو

در شگفت از پهلواني ها

شعله هاي كوره در پرواز

باد غوغا



شامگاهان

راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير

باز گرديدند

بي نشان از پيكر آرش

با كمان و تركشي بي تير



آري آري جان خود در تير كرد آرش

كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش



تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون

به ديگر نيمروزي از پي آن روز

نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند

و آنجا را از آن پس

مرز ايرانشهر و توران بازناميدند



آفتاب

درگريز بي شتاب خويش

سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد



ماهتاب

بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش

در دل هر كوي و هر برزن

سر به هر ايوان و هر در زد



آفتاب و ماه را در گشت

سالها بگذشت

سالها و باز

در تمام پهنه البرز

وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد

وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد

رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند

نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند

و نياز خويش مي خواهند

با دهان سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ

مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه

مي دهد اميد

مي نمايد راه



در برون كلبه مي بارد

برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ

كوه ها خاموش

دره ها دلتنگ

راهها چشم انتظاري كارواني با صداي زنگ

كودكان ديري است در خوابند

در خوابست عمو نوروز

مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان

شعله بالا مي رود پر سوز

مانا 28/8/1386

پست مدرن

پست مدرن
نخستين باري كه جدي با پست مدرن برخورد كردم ديدن فيلمي در اين سياق بود(گوست


داگ جيم جارموش)ديدن اين فيلم كه به زبان اصلي و بدون زير نويس بود در من تاثير


زيادي گذاشت و با تشويق دوستان رو به تحقيق در اين سبك آوردم فيلم حرفهاي زيادي


براي گفتن داشت .يك انسان كه در عهد مدرنيته نگرشي كلاسيك و روشن بينانه به مسائل


داشت با اينكه شغلش(gone for sell )آدم كرايه بود ولي از اسلوب خاص خودش خارج


نميشد(عاشق شمشير شامورايش بود)و وفادار به مرشد خودش كه دستور داده بود بكشنش.



بعد از اون رو به خواندن اشعار پست مدرن آمريكاي لاتين آوردم و كورتازار و پاز را


خوندم كه روح و تازگي خاصي داشت در يك جمع بندي به اين نتيجه رسيدم كه موضوع


ورا مدرنيسم از خيلي از سبكهاي نو پا فراتر رفته و حالتيuniversal)) پيدا كرده و در


كشورهايي كه داراي فرهنگ ديرينه شعري هستند جايگاه بزرگي دارد حتي بر شعر هايكو


نويسان ژاپني نيز تاثير گذاشته و مرزهاي بسته شعر بين المللي را شكسته و به جلو


ميرود . در كشور خودمان و تاريخچه دقيقي از پست مدرن ندارم ولي خيل عظيم


وبلاگنويسان پست مدرن منو خيره كرد و هر كدام از اينان زبان شعري و فرهنگ


نوشتاري خودشونو دارند. استفاده از كلمات ساده روزمره در و بي تكلفي اينگونه شعري را


از گونه هاي ديگر متمايز ميكند و قواعد دست و پاگير و رعايت شديد وزن و رديف اشعار


كهن را ندارد. در اين بين اشعار بانو كه زيبايي كلام و آهنگ خاص كلمات


و بي پروايي نوشتاري باعث نگرش خوشبينانه ايي از من نسبت به اين نوع شعر شد


مانا 13/9/1386

از دست رفته

بخاطر مرحوم نیکزاد نیکمنش

روحش شاد

مانا 16/10 1386

هیچ دست هیچ نگاه بیکس بیکس

یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد دوستداران را چه شد

زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت



کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
مانا 20/11/1386

خط خطی های یک ذهن آشفته


امروزم یه روز دیگه بود مثه همه روزای دیگه.همیشه آخر هفته که میشد میگفتم یک هفته دیگه هم گذشت.یه زمانی میگفتم چرا نمیگذره .حالا میگم کی گذشت.
........................................
بر چرخ فلک هیچکسی چیر نشد
از خوردن آدمی زمین سیر نشد
مغرور بدانی که نخوردست تورا
تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد
مانا 2/12/86

Tuesday, February 26, 2008

به لیلا

تقدیم به لیلا که بخاطر من جنگید
تقدیم به لیلا که تلاشش با هیچ جمله ایی قابل بیان نیست
به لیلا مظهر عشق و وفاداری
به لیلا که به من درس تلاش و پایداری داد
به لیلا که به من یاد داد میشود نوعی دیگر هم زندگی کرد
به لیلا که روح شوق و زندگی را در من دمید
به لیلا که این وبلاگ را بنامش شروع و ساختم
در این تاریخ من برایت آرزوی خوشبختی و سعادت میکنم