تقدیم به لیلا که بخاطر من جنگید
تقدیم به لیلا که تلاشش با هیچ جمله ایی قابل بیان نیست
به لیلا مظهر عشق و وفاداری
به لیلا که به من درس تلاش و پایداری داد
به لیلا که به من یاد داد میشود نوعی دیگر هم زندگی کرد
به لیلا که روح شوق و زندگی را در من دمید
به لیلا که این وبلاگ را بنامش شروع و ساختم
در این تاریخ من برایت آرزوی خوشبختی و سعادت میکنم
مانا تا بینهایت وجود
Saturday, March 1, 2008
خیام
درباره خیام و فلسفه او صحبت زیاد شده و چون اطلاعات کاملی از این دانشمند ایرانی در دست نیست افسانه سرایی در موردش رواج پیدا کرد بقول هدایت عده ایی او را ستودند دیگران کوبیدند حتی بعضی تا حد خدا به او ارزش دادند و بعض دیگر بی تفاوت گذستند اولین کسی که در مورد خیام حرف به میان آورد نجم الدین رازی معروف به دایه است که ۳۵ سال بعد از مرگ خیام درباره او چنین میگوید: آن حکیم که در نزد نابینایان به کیاست و فلسفه شهرت دارد حکیم عمر خیام است که از روی ضلالت میگوید :
دوری که در او آمدن و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس مینزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
و اما افسانه سرایی در مورد او داستان دروغی باده گساری او و واژگون شدن باده اوست که بسیاری بر این باورند که این واقعه در مورد خیام رخ داده است
ابریق می مرا شکستی ربی
بر من در عیش بستی ربی
من می خورم و تو میکنی بد مستی
خاکم بدهن مگر تو مستی ربی
در زمان خیام هر کس که هر هفت علم آن زمان را داشت به او دانشمند میگفتند
اگر اشتباه نکنم علمهایی که من که من از آن زمان میدانم اینها بودند
۱ طب ۲ فلسفه۳ منطق ۴ نجوم ۵ هیات ۶ حکمت ۷ ریاضیات یا جبر
که اگر اشتباه است خواهشمندم اگر کسی اطلاعاتی در این زمینه دارد درج نماید
خیام به علت اینکه مردم زمانش درکش نمیکردند بسیار تند خو و در آموزش دادن علم
ممسک بوده است
میگویند در فلسفه تالی بر ابو علی سینا بوده و در جغرافیا از ابو ریحان بیرونی کتابی در جبر و مقابله دارد که تا هشتاد سال پیش در بزرگترین دانشگاه های دنیا تدریس میشد و کتابی در دینامیک دارد
در مورد خیام شاعر و وخیام دانشمند که یکی باشند اتفاق قول وجود ندارد و حتی اینکه این اشعار از شخصی به نام خیام باشد
نام کاملش: حکیم ابوالفتح غیاث الدین عمر ابن خیامی نیشابوری
شاعر اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم
از جهتی که پدرش خیمه دوزی میکرد نامش خیام بود
دارای فلسفه خاص خودش میباشد که در اشعارش کا ملا بیان شده است
به عقیده من ژان پل سارتر فلسفه اصالت وجود خود را (اگزیستانسیالیست) از خیام به عاریت دارد چون کاملا با خیام و فلسفه اش آشنایی داشته البته قبل از خیام این فلسفه با تفاوتهای خیلی زیادی نسبت به خیام بیان شده بود (یونان باستان)
اشعارش به هفتاد زبان زنده دنیا ترجمه شده است که در انگلیس محبوبیت و شهرت خاصی بخاطر برگردان زیبای اسکات فیتز جرالد دارد
جامیست که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
میسازدو باز بر زمین میزندش
..........................................................
ای آمده از عالم روحانی تفت
حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می خور که ندانی ز کجا آمده ایی
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
در مورد اعداد پنج منظور به حواس پنجگانه شش به شش جهت هفت منظور به هفت ستاره و چهار عناصر اربعه میباشد که مردم در قدیم اعتقاد داشتند یکی از اینها سر نوشت آدمی را رقم میزند و خیام چه زیبا به جنگ خرافه پرستی مردم میرود .... رکن شعرش این کلمات هستند خوش باش ... غم مخور... فردا و دیروز را بها نده... و فقط امروز است که دارای ارزش میباشد
من این متن را از تجربیات خودم نوشتم اگر دارای اشتباه میباشد راهنماییم کنید و شما هم اطلاعات خود را به این پست اظافه نمایید
این پست مستند نیست
مانا 20/2/1386
دوری که در او آمدن و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس مینزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
و اما افسانه سرایی در مورد او داستان دروغی باده گساری او و واژگون شدن باده اوست که بسیاری بر این باورند که این واقعه در مورد خیام رخ داده است
ابریق می مرا شکستی ربی
بر من در عیش بستی ربی
من می خورم و تو میکنی بد مستی
خاکم بدهن مگر تو مستی ربی
در زمان خیام هر کس که هر هفت علم آن زمان را داشت به او دانشمند میگفتند
اگر اشتباه نکنم علمهایی که من که من از آن زمان میدانم اینها بودند
۱ طب ۲ فلسفه۳ منطق ۴ نجوم ۵ هیات ۶ حکمت ۷ ریاضیات یا جبر
که اگر اشتباه است خواهشمندم اگر کسی اطلاعاتی در این زمینه دارد درج نماید
خیام به علت اینکه مردم زمانش درکش نمیکردند بسیار تند خو و در آموزش دادن علم
ممسک بوده است
میگویند در فلسفه تالی بر ابو علی سینا بوده و در جغرافیا از ابو ریحان بیرونی کتابی در جبر و مقابله دارد که تا هشتاد سال پیش در بزرگترین دانشگاه های دنیا تدریس میشد و کتابی در دینامیک دارد
در مورد خیام شاعر و وخیام دانشمند که یکی باشند اتفاق قول وجود ندارد و حتی اینکه این اشعار از شخصی به نام خیام باشد
نام کاملش: حکیم ابوالفتح غیاث الدین عمر ابن خیامی نیشابوری
شاعر اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم
از جهتی که پدرش خیمه دوزی میکرد نامش خیام بود
دارای فلسفه خاص خودش میباشد که در اشعارش کا ملا بیان شده است
به عقیده من ژان پل سارتر فلسفه اصالت وجود خود را (اگزیستانسیالیست) از خیام به عاریت دارد چون کاملا با خیام و فلسفه اش آشنایی داشته البته قبل از خیام این فلسفه با تفاوتهای خیلی زیادی نسبت به خیام بیان شده بود (یونان باستان)
اشعارش به هفتاد زبان زنده دنیا ترجمه شده است که در انگلیس محبوبیت و شهرت خاصی بخاطر برگردان زیبای اسکات فیتز جرالد دارد
جامیست که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
میسازدو باز بر زمین میزندش
..........................................................
ای آمده از عالم روحانی تفت
حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می خور که ندانی ز کجا آمده ایی
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
در مورد اعداد پنج منظور به حواس پنجگانه شش به شش جهت هفت منظور به هفت ستاره و چهار عناصر اربعه میباشد که مردم در قدیم اعتقاد داشتند یکی از اینها سر نوشت آدمی را رقم میزند و خیام چه زیبا به جنگ خرافه پرستی مردم میرود .... رکن شعرش این کلمات هستند خوش باش ... غم مخور... فردا و دیروز را بها نده... و فقط امروز است که دارای ارزش میباشد
من این متن را از تجربیات خودم نوشتم اگر دارای اشتباه میباشد راهنماییم کنید و شما هم اطلاعات خود را به این پست اظافه نمایید
این پست مستند نیست
مانا 20/2/1386
آتش درون
سالهاست كه مرا فراموشم كرده اي ديريست كه با هم بيگانه ايم حالا بي كس وتنها
شده ايي من را بياد آرتا زخمهاي روحت را در مان كنم بسراغ من اگر مي آيي
بايد يكسر آتش بزني به همه علايقت. برونت را بسوزان تا از درون با توعهد ببندم گفته بودي جز تو بدلم راه نخواهم داد چه شد آن همه زيبا گويي چه شد كه من را ارزان به غير ترجيح دادي تو در تنگناي مشكلاتت ياد من ميافتي وحتي روي باز گشت نداشتي هيچوقت نخواستي با من باشي باز هم بر تو باريدن خواهم گرفت باز هم بسوي من خواهي آمد
وگر ز خشم روي صد هزار سال ز من
بعاقبت به من آيي كه منتهات منم
گفتمت كه هر وقت زميني فكر كني به رنج و عذاب خواهي افتاد گفتمت كه از خاكيان جز درد نصيبي نخواهي داشت حال باز به سوي من آ كه آرامش از آن توست خود را سرگردان كه وچه كردي به كدامين سو مينگري به كدامين سو ميروي سالها به انتظارت نشستم تا سوي من آيي
مگفتمت كه مرو آنجا كه آشنات منم
در اين سراب فنا چشمه حيات منم
مگفتمت كه تورا ره زنندو سرد كنند
كه آتش و تپش و گرمي هوات منم
مگفتمت كه چو مرغان بسوي دام مرو
بيا كه قدرت پرواز پر و پات منم
اي قوم به حج رفته كجائيد كجائيد
معشوق همينجاست بيائيد بيائيد
آتش بزن يكسر به همه چيز يكدم با من نشين تا تو را رسم ديگر بياموزم به چه رو از من گريزاني آنان به كوچكترين خطا بد مكافاتت ميكنند بيا كه اينجا مكافاتي نيست آتش بزن به برون وبا من نشين ديگر كودكت به فرياد آمد تا به كي تا به چند
به انتظارت در سرزمين خود بر در نشسته ام تا وقتيكه از خود گريزاني بيقرارو لا مكاني باز آ باز آ
من همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق
چار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست
زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست
پيرهن چاك و غزلخوان و صراحي در دست
نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان
نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست
سر فراگوش من آورد و به آواز حزين
گفت كاي عاشق ديرينه من خوابت هست
عاشقي را كه چنين ساغر شبگير دهند
كافر عشق بود گر نبود باده پرست
برو اي زاهد و بر درد كشان خرده مگير
كه ندادند جز اين تحفه به ما روز الست
آنچه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم
اگر خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام مي و زلف گره گير نگار
اي بسا توبه كه چون توبه مهراد بشكست
مرده بودم زنده شدم گريه بودم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
گفت كه سرمست نه اي رو كه از اي دست نه اي
رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم
گفت كه ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي
رفتم و ديوانه شدم سلسله بر دنده شدم
گفت كه بي بال وپري من پرو بالت ندهم
در هوس بال و پرش بي پرو پر كنده شدم
حال باز آمدم چه خواهي ساخت مرا ؟
شعله ات آتش جان شد بدلم
سوختم آتش تو نيز روان شد بدلم
مانا 27/2/1386
شده ايي من را بياد آرتا زخمهاي روحت را در مان كنم بسراغ من اگر مي آيي
بايد يكسر آتش بزني به همه علايقت. برونت را بسوزان تا از درون با توعهد ببندم گفته بودي جز تو بدلم راه نخواهم داد چه شد آن همه زيبا گويي چه شد كه من را ارزان به غير ترجيح دادي تو در تنگناي مشكلاتت ياد من ميافتي وحتي روي باز گشت نداشتي هيچوقت نخواستي با من باشي باز هم بر تو باريدن خواهم گرفت باز هم بسوي من خواهي آمد
وگر ز خشم روي صد هزار سال ز من
بعاقبت به من آيي كه منتهات منم
گفتمت كه هر وقت زميني فكر كني به رنج و عذاب خواهي افتاد گفتمت كه از خاكيان جز درد نصيبي نخواهي داشت حال باز به سوي من آ كه آرامش از آن توست خود را سرگردان كه وچه كردي به كدامين سو مينگري به كدامين سو ميروي سالها به انتظارت نشستم تا سوي من آيي
مگفتمت كه مرو آنجا كه آشنات منم
در اين سراب فنا چشمه حيات منم
مگفتمت كه تورا ره زنندو سرد كنند
كه آتش و تپش و گرمي هوات منم
مگفتمت كه چو مرغان بسوي دام مرو
بيا كه قدرت پرواز پر و پات منم
اي قوم به حج رفته كجائيد كجائيد
معشوق همينجاست بيائيد بيائيد
آتش بزن يكسر به همه چيز يكدم با من نشين تا تو را رسم ديگر بياموزم به چه رو از من گريزاني آنان به كوچكترين خطا بد مكافاتت ميكنند بيا كه اينجا مكافاتي نيست آتش بزن به برون وبا من نشين ديگر كودكت به فرياد آمد تا به كي تا به چند
به انتظارت در سرزمين خود بر در نشسته ام تا وقتيكه از خود گريزاني بيقرارو لا مكاني باز آ باز آ
من همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق
چار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست
زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست
پيرهن چاك و غزلخوان و صراحي در دست
نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان
نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست
سر فراگوش من آورد و به آواز حزين
گفت كاي عاشق ديرينه من خوابت هست
عاشقي را كه چنين ساغر شبگير دهند
كافر عشق بود گر نبود باده پرست
برو اي زاهد و بر درد كشان خرده مگير
كه ندادند جز اين تحفه به ما روز الست
آنچه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم
اگر خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام مي و زلف گره گير نگار
اي بسا توبه كه چون توبه مهراد بشكست
مرده بودم زنده شدم گريه بودم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
گفت كه سرمست نه اي رو كه از اي دست نه اي
رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم
گفت كه ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي
رفتم و ديوانه شدم سلسله بر دنده شدم
گفت كه بي بال وپري من پرو بالت ندهم
در هوس بال و پرش بي پرو پر كنده شدم
حال باز آمدم چه خواهي ساخت مرا ؟
شعله ات آتش جان شد بدلم
سوختم آتش تو نيز روان شد بدلم
مانا 27/2/1386
داروی فراموشی
کسی داروی فراموشی سراغ نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟///
یک رو میخواستم خلبان بشم شدم کوچه گرد
روز بعد میخواستم دکتر بشم شدم آمپول زن
خواستم شاعر بشم کتاب تحفته الفول نوشتم
خواستم در خود غرق شوم بیخود شدم
خواستم عاشق بشم فارق شدم
خواستم درمون بشم درد شدم
خواستم حرکت کنم پاهامو بستن
خواستم بنویسم دستامو گرفتن
خواستم فریاد بزنم راه گلوم بسته شد
خواستم بمیرم عزراییلم یادم نکرد
خواستم افزون شوم...
خواستم پرواز کنم...
خواستم رهزن شوم...
خواستم عاقل شوم وای که دیوانه شدم
رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا
زنده و مرده وطنم نیست به جز فضل خدا
رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل
مفعلتن مفعلتن مفعلتن کشت مرا
قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر
پوست بود پوست بود در خور مغز شعرا
مانا 31/2/1386
یک رو میخواستم خلبان بشم شدم کوچه گرد
روز بعد میخواستم دکتر بشم شدم آمپول زن
خواستم شاعر بشم کتاب تحفته الفول نوشتم
خواستم در خود غرق شوم بیخود شدم
خواستم عاشق بشم فارق شدم
خواستم درمون بشم درد شدم
خواستم حرکت کنم پاهامو بستن
خواستم بنویسم دستامو گرفتن
خواستم فریاد بزنم راه گلوم بسته شد
خواستم بمیرم عزراییلم یادم نکرد
خواستم افزون شوم...
خواستم پرواز کنم...
خواستم رهزن شوم...
خواستم عاقل شوم وای که دیوانه شدم
رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا
زنده و مرده وطنم نیست به جز فضل خدا
رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل
مفعلتن مفعلتن مفعلتن کشت مرا
قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر
پوست بود پوست بود در خور مغز شعرا
مانا 31/2/1386
خیانت
این پست را برای عزیزترین دوست عالم مینویسم که خیانت همسرش باعث
افسردگی و پریشان حالی اوشد
دوست من اگر من روزی با مشکلی که شما مواجه با آن شدید برخورد کردم
چون شریک زندگی من دیگری را به من ترجیح داد و با دیگری خوش بود نمیگویم براحتی بلکه به سختی از این مسئله خواهم گذشت و او را در رسیدن به هدفش کمک خواهم کرد و خودم از زندگیش بدون واکنشی بد کنار خواهم رفت زیرا کار بسیار جالب شما مرا تحت تاثیر قرار داد شما با گذشت خود او را در جهنم افکار خود رها کردید یادم می آید که روزی شما گفتید و منم گفتم پرنده ایی که میخواهد بپرد از بام باید به او بال پرواز داد و شما چه زیبا به آن پرنده بال پرواز دادید چون طی پیامی که برای من فرستاد گفت شما میخواهید او را با گذشت خود عذاب دهید و من روح بزرکوار شما را میشناسم و طی هفت سال زندگی با شما هنوز به از خود گذشتگی شما پی نبرده است
دوست من باید از نو آغاز کنید و گذشته را بدور اندازید چون بها دادن به گذشته بد مثل بها دادن به خود بدی میباشد که ما همیشه در موردش حرف زدیم
با شناختی که از شما دارم و اینکه آدم بسیار منطقی میباشید شمارش معکوس برای باز گشتن شما را آغاز کردم هیچ تجربه بد آسان بدست نیامده
در زندگی جدید موفق باشی و افکار منفی را از خود دور کن
دوست همیشگی تو :
مانا 4/3/1386
افسردگی و پریشان حالی اوشد
دوست من اگر من روزی با مشکلی که شما مواجه با آن شدید برخورد کردم
چون شریک زندگی من دیگری را به من ترجیح داد و با دیگری خوش بود نمیگویم براحتی بلکه به سختی از این مسئله خواهم گذشت و او را در رسیدن به هدفش کمک خواهم کرد و خودم از زندگیش بدون واکنشی بد کنار خواهم رفت زیرا کار بسیار جالب شما مرا تحت تاثیر قرار داد شما با گذشت خود او را در جهنم افکار خود رها کردید یادم می آید که روزی شما گفتید و منم گفتم پرنده ایی که میخواهد بپرد از بام باید به او بال پرواز داد و شما چه زیبا به آن پرنده بال پرواز دادید چون طی پیامی که برای من فرستاد گفت شما میخواهید او را با گذشت خود عذاب دهید و من روح بزرکوار شما را میشناسم و طی هفت سال زندگی با شما هنوز به از خود گذشتگی شما پی نبرده است
دوست من باید از نو آغاز کنید و گذشته را بدور اندازید چون بها دادن به گذشته بد مثل بها دادن به خود بدی میباشد که ما همیشه در موردش حرف زدیم
با شناختی که از شما دارم و اینکه آدم بسیار منطقی میباشید شمارش معکوس برای باز گشتن شما را آغاز کردم هیچ تجربه بد آسان بدست نیامده
در زندگی جدید موفق باشی و افکار منفی را از خود دور کن
دوست همیشگی تو :
مانا 4/3/1386
پیکاسو
روز پابلو پیکاسو نقاش بزرگ فرانسوی به یک نجاری میره و سفارش یک میز تحریر میده نجار زرنگ میگه که استاد لطف کنید و طرح میزی رو که میخواهید بکشید تا دقیقا همونو براتون بسازم و یکاسو طرح میزو برای نجار میکشه.
بعد از چند روز برای گرفتن میز به نجاری میره و میگه اجرت کارتون چقدر میشه:
نجار میگه لطفا طرح میزی رو که کشیدید امضا کنید و از پیکاسو پولی نمیگیره.
نجار اون طرحو به قیمت سیصد هزار دلار فروخت
مانا 14/5/1386
بعد از چند روز برای گرفتن میز به نجاری میره و میگه اجرت کارتون چقدر میشه:
نجار میگه لطفا طرح میزی رو که کشیدید امضا کنید و از پیکاسو پولی نمیگیره.
نجار اون طرحو به قیمت سیصد هزار دلار فروخت
مانا 14/5/1386
جهان وطنی
من نگویم ز کجا زاده شدم
در تفکرات جهان وطنی دنیا خانه انسان است
کودکانش نمیخوانند:
بابا آب داد. بابا نان داد.
چون میدانند:که وطن گرسنه ندارد
زنانش سر افکنده نیستند به جرم زن بودن شایدم نبودن
گاوهاشان در چراگاههای دانش شیر افشان شدند
لوطیهایش بجای قمه قاموس در بغل دارند
بجای زندان رندان به اندرون دارند که درس رندیشان پیش بسوی دنیای آزاد است
قلمشان به رنگ آزادی است(راستی آزادی چه رنگیست)؟
که با پر کبوتر آزادی مزین شده برای نوشتن
پیرانشان پادشاهان جهانند به درویشی دانش
بر اسکناسشان هیچ پادشاهی جای خوش نکرده
مدارسش فضل و معرفت کرور کرور به رایگان تدریس میکنند
بانکهایش تهی ز پول
تا جنگ مادی در نگیرد
هیچ پرنده در قفس وطن نیست
چون نفس احتیاج به قفس ندارد
مانا 17/81386
در تفکرات جهان وطنی دنیا خانه انسان است
کودکانش نمیخوانند:
بابا آب داد. بابا نان داد.
چون میدانند:که وطن گرسنه ندارد
زنانش سر افکنده نیستند به جرم زن بودن شایدم نبودن
گاوهاشان در چراگاههای دانش شیر افشان شدند
لوطیهایش بجای قمه قاموس در بغل دارند
بجای زندان رندان به اندرون دارند که درس رندیشان پیش بسوی دنیای آزاد است
قلمشان به رنگ آزادی است(راستی آزادی چه رنگیست)؟
که با پر کبوتر آزادی مزین شده برای نوشتن
پیرانشان پادشاهان جهانند به درویشی دانش
بر اسکناسشان هیچ پادشاهی جای خوش نکرده
مدارسش فضل و معرفت کرور کرور به رایگان تدریس میکنند
بانکهایش تهی ز پول
تا جنگ مادی در نگیرد
هیچ پرنده در قفس وطن نیست
چون نفس احتیاج به قفس ندارد
مانا 17/81386
Subscribe to:
Comments (Atom)